سفارش تبلیغ
طرح 24000 شهید
پاییز دلگیر


پاییز دلگیر

   1   2      >

 



 


تترو، آخرین اثر فرانسیس فور کاپولا1، به اعتقاد بسیاری از منتقدان کاریست که در آن کاپولا به دغدغه های شخصی خود می پردازد. در دهه شصتم عمرش، کاپولا که سنگینی "پردخوانده" ها و "اینک آخرازمان" را بر گرده خویش دارد - که به اعتقاد من ابهت هر کدام از این کارها به تنهایی برای دفن کردن خالق خود کافی هستند - در دومین تلاش خود پس از "جوانی بی جوانی"، دست به تجربه ای دیگر میزند. بر خلاف بسیاری که معتقدند "تترو" درونمایه های جدید و متفاوتی از آنچه که پیش از این از کاپولا دیده ام دارد، من بر این باورم که بعد از "جوانی بی جوانیِ" ناموفق - که براستی یک تجربه جدید برای کاپولاست ، در تترو، وی بازگشتی زیرکانه به درونمایه کارهای قبلی خود داشته است. شاید بتوان ادعا نمود که مسئله «قدرت» دغدغه اصلی وی در کارهای موفقش بوده است ، پدر خوانده ، حکایت با شکوهیست از مردانی با صلابت که قدرت، ذره ذره آنان را به کام نیستی فرو میبرد و در اینک آخرالزمان ، درجه داری به پوچی رسیده ، در آبراههای کامبوج در پی رسیدن به ژنرالی یاغی - که سمبل تمام نمای قدرت است - ادیسه ای را آغاز می کند که او را به قلب تاریکی میرساند. کاپولا برای تترواما ، سرنوشت دیگری رقم زده است. بر خلاف آن دوی دیگر، تترو از هر آنچه که او را در ارتباط با قدرت قرار میدهد ، حتی از استعداد ناب خویش در نوشتن ، گریزان است. کاپولا از زبان تترو، مفاهیم بسیاری را به چالش می کشد، مفاهیمی که احتمالا به زندگی و آثار او شکل داده اند. تترو به ظاهر یک هنجارشکنی یاغیانه است، زیر سوال بردن تمام باورها و قراردادهایی که به راه و روش ما سمت و سو میدهند.


ادامه مطلب...


نوشته شده در جمعه 16/2/90ساعت 6:14 صبح توسط رضا نظرات () |



تافلر در کتاب شوک آینده ، خانه به دوش بودن انسان دوره موج سوم را از ویژه گیهای اساسی وی بر میشمارد. دوره ای که در آن «خانه» آن معنای گرم و ایمن دوره پیشین را از دست داده است و بشر برای همگام شدن با شتاب افسار گسیخته تغییرات، همواره در حال کوچ از جایی به جای دیگر است.


رایان "با بازی جورج کلونی"، تجسم تمام قد چنان بودنیست که بیش از 300 روز سال را در خطوط هوایی می گذراند و بر این باور است که کوله بارش جایی برای خانه و متعلقاتش -  از یخچال گرفته تا خاطرات  عزیزان - ندارد. او سبک بار است و سبکبال و کارش، بیکار کردن آدمهاست . او کارمند شرکتیست که تخصصش اخراج کردن کارمندانیست که روسایشان به زعم او " یه مشت سوسول بی عرضه ان که خودشون خایه ی بیرون کردن کارمنداشون رو ندارن". و این کار برای رایان درست مثل آب خوردن است چرا که او ، کوله بارش را از تمام "تعلقات" خالی کرده است. فصلهای آغازین فیلم که وی را در حال بستن بار سفر نشان میدهد ، با ریتم های سریع و آهنگ ضربی  حس قهرمانی را القا می کنند که گویی پای در سیر و سلوکی هیجانرا می گذارد اما ین تنها تشبهیسیت که بیشتر به یک کمدی می ماند تا حماسه ای باشکوه وفرجام تراژیکش ، بسیار زیبا و حساب شده در فصل پایانی فیلم به تصویر کشیده شده است، آنجا که رایان خویش را در برابر تابلوی اعلان پرواز ، با هزاران مایل راه پیش رو که گویی ره به هیچ مقصدی ندارد، مستاصل و گریزان می یابد . " امشب خیلی ها هستن که کسی تو خونه منتظرشونه، سگی که بپره بغلشون ،  بچه هایی که از سر و کولشون بالابرن و همسری که ازشون بپرسه چطور بود امرزوت . امشب اونا میخوابن .ستاره ها بیرون میان و یکی از اونها که کمی از بقیه پر نورتره ، چراغ هواپیمای منه که داره از اونجا رد میشه"...



     


    اولا: این فیلم رو ببینید و حالشو ببرید


    اوسطا: زودتر زن بگیرید یا که شوهر کنید تا حداقل یکی رو داشته باشین که بعد از یه روز سگی، آخر شب که میرسین تو اون  خراب شده ، سرتون غر بزنه یا بهتون گیر بده.[1]


    آخرا: آخرنش یادم رفت به خدا


    توضیحات:


    1: البته اقدس خانوم شئوناتشون اجل از این حرفهاست...


     


     









نوشته شده در چهارشنبه 25/12/89ساعت 11:11 عصر توسط رضا نظرات () |

سلام


قرار بود رضا تنور این وبلاگ رو داغ نگه داره که به نظر میاد هدفمندی یارانه ها اونور آب هم اثر گذاشته و باعث شده رضا نتونه تنور اینجا رو داغ کنه :d


راستش من از دوران دبیرستان علاقه زیادی به کاریکاتور داشتم و از شما چه پنهون بعضی وقتها کاریکاتور هم می کشیدم ، البته هیچکس کاریکاتورهای منو ندیده چون همشون رو از بین بردم :دی


الان هم یک سالی میشه که علاقمند به کاریکلماتور شدم و هرازگاهی این چشمه ناقص غل میزنه و چندتایی کاریکلماتور ازش بیرون میزنه که تا حالا هیچکدوم رو ننوشتم ، الان هم چند ماهی هست که این چشمه پرکارتر شده :دی


چندتایی کاریکلماتور جدید دارم که به دلم نشستن واسه همین تصمیم گرفتم اینبار  برای اولین و شاید آخرین بار اینها رو مکتوب کنم : دی




عزرائیل نان آور زمین است.


این همه آدم میمیرند ، ولی زمین هنوز سیر نشده ، چه اشتهایی دارد!


با پیدایش برق امید به زندگی پروانه ها بیشتر شده!!


باد میوزد و درختان آسمان را جارو میزنند.


وقتی آسمان مهمان دارد ، باد و باران آسمان را آب و جارو می کنند.




 بی ربط:


بی ربط این یادداشت طبیعتا کاریکلماتور خواهد بود:دی


یارانه ها را به سوی ...مان هدفمند کردند!!!


 


... و دیگر هیچ






نوشته شده در یکشنبه 22/12/89ساعت 1:48 صبح توسط وحید نظرات () |

 


فلسفیدنهای روز تولد


وقتی رضا میتونه تو صف صندوق فروشگاه بفلسفه :D (فلسفیدن کنه) من هم میتونم تو روز تولدم بفلسفم ، فقط نوع فلسفیدنهایمان کمی تا اندکی تفاوت داره ، هرچند مشترکاتی هم میشه تو این فلسفیدنها پیدا کرد


امروز روز تولدم هست ، سیل تبریکات خوشحالم کرده است:D ،ولی هنوز برایم جالب است ما که از پیری گریزانیم چطور مشتاقانه پیر شدن خود را جشن میگیریم و تبریکات دوستان را با خوشرویی و لبخند پذیرا میشویم


به هر حال تولدم مبارک




2


میگویند هر کودکی با این پیام به دنیا می آید که خداوند هنوز از انسان نا امید نشده است.


کاری به درست یا نادرست بودن جمله فوق ندارم ، دوست دارم جمله فوق جرقه ای باشد برای نوشتنم ، دوست دارم قبول کنم که هر کودک رسولی است از جانب خداوند و حامل چنین پیامی است ، دوست دارم تولد هر نوزادی را به چشم یک معجزه بنگرم...


خوشحالی که هر نوزاد با خود به جمع خانواده اش می اورد هدیه ای است از جانب خدا . خدا با هر نوزاد روح پاکی بر منزلی می گستراند و این لطف خداوند بخشاینده است


بیست و چند سال پیش در چنین روز پاییزی من نیز حامل این پیام بودم ، آمده بودم تا با گریه ها و خنده های گاه و بیگاهم فریاد بزنم که خدا هنوز از ما نا امید نشده است


آمدم تا یادآوری کنم که خداوند بخشاینده است و مهربان و هنوز ما را دوست دارد و به ما امید دارد، احتمالا منشا خنده های کودکانه ام نیز همین پیام بوده است.هرچند بعدها زمخت شدن روحم باعث شد اینهارا فراموش کنم و منتظر نشانه ای باشم...


آری من فرستاده خدا بودم ، همانگونه که شما روزی رسولی از جانب خدا بودید ، ولی فرستاده خوبی نبودم و راه را گم کردم ، فراموش کردم پیام آور چه پیامی هستم که اگر غیر این بود امروز بعد از بیست و چند سال این پیام را در تولد کودکی جستجو نمیکردم...


خداوندا تو را شاکرم بابت تمام روزهای این بیست و چند سال و تمامی نعماتی که به من ارزانی داشتی و شرمسارم از اینکه فرستاده خوبی نبودم و پیامت را در خود گم کردم و منتظر رسول دیگری نشستم...



 عجب صبری خدا دارد.............


تکمله: یادداشت اول در روز تولدم(19 آذر)با یک پیش زمینه قبلی نوشته شده است ، یعنی از قبل تصمیم داشتم چنین یادداشتی بنویسم هرچند تصمیم به نوشتن این یادداشت در قالب طنز داشتم ولی نشد


*یادداشت دوم بعد از تایپ کردن یادداشت اول بدون هیچ پیش زمینه فکری و کاملا آنی تایپ شد


این یادداشت به دلیل پاره ای از ملاحظات "بی ربط" ندارد


.......و دیگر هیچ


نوشته شده در یکشنبه 21/9/89ساعت 5:5 صبح توسط وحید نظرات () |

این یادداشتیست که ناشناسی در ذیل نوشتار "رقصی چنین" ، گویا در نقد نظرات من نوشته بود. با این که لحن گزنده ای داشت، و معتقدم با توجه به اینکه شناخت ایشان از من در حد همین چند خط نوشته می باشد لذا، برخی قسمت های آن را پیشداورانه یافتم، اما دیدم بهتر است که آن را در صفحه اصلی وبلاگ در معرض دید دوستان قرار دهم. این نه از آنروست که با همه نظرات این ناشناس موافقم ( هر چند برخی جاها را خوب آمده بود مثل ایده "سنجیدن فهم خود با نفهمی دیگران "- هر چند این وصله ایست که هیچ به من نمی چسبد !!!!- ) یا این که خواسته باشم از این ناشناس بابت "نظرات و انتقادات سازندش" تشکر کرده باشم ( من که برنامه ساز صدا و سیما نیستم!!!) یا حتی به ایرادات ایشان جواب داده باشم لیکن، بعد از وحید ایشون تنها کسی بوده که با این نوشتار رابطه برقرار کرده، یعنی ذهنش با موضوع درگیر شده و "چیزی از اون رو فهمیده" و یا حداقل اون رو درخور صرف وقت برای چنان قلم فرسایی دیده حتی اگه "سطحی و مبتذل" بوده باشه. خلاصه به گمانم خوندش برای شما هم خالی از لطف نباشه ... ادامه مطلب...


نوشته شده در شنبه 20/9/89ساعت 12:35 صبح توسط رضا نظرات () |

   1   2      >
Design By : Night Melody